خاطراتی از شهید عباس علی فیض


تکه‌هایی که از دستگاه بیرون می‌پرید، درست وسط مغز خالی‌اش می‌خورد. من به عباسعلی نگاه کردم و هر دو زدیم زیر خنده. مأمورها را جلوی در مغازه دیدیم. خنده روی لب‌هایمان خشک شد. گفت:« به مقدسات کشور توهین می‌کنی، باید هم جشن بگیری! ».
عباسعلی دستگاه جوشکاری را خاموش کرد و به طرف مأموری که جلوی در ایستاده بود رفت. مأمور بازویش را گرفت. به سختی خودش را کنترل کرد. گفت:« شماها دستور دادین این عکس رو به دیوار بزن؟ » او جواب داد:« من بالای دستگاه پرس روبروی در گذاشتم، جای به این خوبی مگه عیبی داره؟ ».
مأمور دستش را کشید و یقه کتش را صاف کرد. افسر ارشد گفت:« این کار رو کردی تا تکه‌های جوشکاری توی قاب عکس اعلی‌حضرت بخوره، اون هم وسط پیشانی مبارکشون! ».
بعد هم با کف دست، شانه عباسعلی را گرفت و او را هول داد. به زحمت خودش را نگه داشت. مأمور کمربندش را از دو طرف بالا کشید و رو به افسر ارشد گفت:« توی جشن سوم آبان که خانم شهردار صحبت می‌کرد، مغازه رو نبست که بیاد. بعد از چند بار تهدید می‌یاد اون هم با لباس سیاه و کثیف وسط جشن! ».
عباسعلی کلید مغازه را به من داد و به مأمور گفت:« اگه به خاطر اینه حاضرم برم. ».
و از در بیرون رفت.
برگرفته از خاطرات داوود ( برادر شهید )

کادو را که پاره کرد، فریادش به آسمان رفت:« مامان! همون که می‌خواستم. » بعد هم پرید بغل داداش.
وقتی با جایزه به اتاقش رفت، ما دو تا تنها شدیم. گفتم:« داداش! زحمت می‌کشی قرآن یاد می‌دی، دیگه چرا پول جایزه دادن به بچه‌ها رو قبول می‌کنی؟ ».
جواب داد:« اگه خدا بخواد این هم جزء کارهای ماندگار از ما بمونه. فقط یه قول بده! ».
گفتم:« به کسی نگم جایزه خریدی؟ ».
از حرفم خنده‌اش گرفت و گفت:« نه، می‌خواستم سفارش کنم پایگاه‌های مسجد رو خالی نکنین، یه نعمته! کلاس‌های قرآن رو پر کنین که مایه نجات از بدبختی‌هاست. ».
برگرفته از خاطرات کوکب( خواهر شهید )

مشغول خواندن بود. با یک لیوان چای آمدم و کنارش نشستم. دسته‌ای کتاب جلویش بود. فرهنگ لغت را برداشتم و نگاهی انداختم. تا پنجم ابتدایی درس خوانده بود، اما اگر کلمه‌ای را نمی‌دانست از فرهنگ لغت استفاده می‌کرد. چند کتاب با ترکش سوراخ شده بود. وقتی دلیلش را پرسیدم جواب داد:« یادگاریه، توی عملیات خیبر ترکش خمپاره‌ای که کنار سنگر به زمین خورد، کتابها بی‌نصیب نموندن. اون طرفتر بودم اما لیاقت نداشتم! ».
از حرفم پشیمان شدم. گفت:« برای کسی که شهید می‌شه یا می‌میره ناراحت نباشین، برای خودتون غصه بخورین و به اعمالتون نگاه کنین! » با این حرفش اشک‌هایم را پاک کردم و گفتم:« چای سرد شده، برم عوض کنم. » با سینی چای بلند شدم.
برگرفته از خاطرات همسر شهید

در تاریک و روشن هوا به آنجا رسیدم. بعد از بازرسی وارد شدم. بالای سرش رفتم. پوتین به پا کرده و لباس هم پوشیده بود. خواستم برگردم اما با صدای پایم بلند شد و گفت:« خیلی وقته آمدی؟ » داشتم از در بیرون می‌رفتم، وقتی این حرف را شنیدم برگشتم و روی زمین نشستم. احوالپرسی کردیم. گفتم:« به خانمت که می‌گی تا جنگ ادامه داره خونه نیستی، توی پایگاه هم که آماده باشی، پس کی استراحت می‌کنی؟ ».
گفت:« بسیجی همیشه آماده است، چون حرف رهبرش اینه! ».
برگرفته از خاطرات داوود ( برادر شهید )

کتاب را به او دادم. چند دقیقه به آن زل زد. یکی دو صفحه را ورق زد و جسته گریخته خواند. با دستپاچگی بچه‌ها را از کلاس بیرون فرستاد و در را بست.
گفت:« به کسی نباید حرف بزنی، هم برای برادرت خطرناکه و هم برای من، قول می‌دی؟ ».
قول دادم و به حیاط مدرسه رفتم. چند روز بعد، زنگ تفریح من را به داخل کلاس برد و کتاب را از کیفش در آورد و گفت:« این رو به برادرت بده، اگه باز هم داره برای من بیار، این کتابهای مذهبی رو اگه مأمورها بگیرن به دردسر می‌افتیم. به هیچ کس حرفی نزن و نشون نده! ».
چند ماه بعد، آخرین کتاب را به عباسعلی برگرداندم و گفتم:« معلم ما دیگه حجابش خوب شده، لباس‌های مناسب‌تری می‌پوشه رفتارش هم عوض شد. ».
گفت:« مزدت توی این دنیا تغییر رفتارش بود، اجر آخرتی هم داره، داداش کوچو‌لو! ».
برگرفته از خاطرات داوود ( برادر شهید )

با صدای یا فاطمه ‌زهرا خودت کمک کن پریدم بیرون. وسط حیاط، داداش عباسعلی با یک پارچه روی دستش ایستاده بود. خون داشت از پارچه بیرون می‌زد. دو دستی زدم توی سرم و گفتم:« چه شده؟ » با جیغ و دادم خانمش آمد. او هم زد توی سرش. بنده خدا درد دستش یک طرف و گریه ما یک طرف، نمی‌دانست چکار باید بکند؟
چند لحظه بعد وسایلی را به ما داد. ما هم از راه ‌پله به پشت‌بام رفتیم و از آنجا به خانه کناری‌مان. از ما پذیرایی کردند. خانم همسایه چای آورد. با زن داداش صحبت می‌کردند. گوشه یکی از بسته‌ها را به آرامی باز کردم و گفتم:«خدا کنه گیر شاه دوست‌های محل نیفتن، دست اون بی‌دینها! » زمزمه‌ام آنقدر بلند بود که احساس کردم زن داداش هم شنید.
چند روز بعد گواهی پزشکی گرفت. دکتر از خودشان بود. داداش گفت:« خدا خیرش بده! تأیید کرد که خونریزی دست به خاطر دعوا بود نه مواد منفجره، وگرنه نمی‌تونستیم از دست مأمورها خلاص بشیم! » گواهی را در جیبش گذاشت. به زیر زمین رفت. باید تعدادی نارنجک دستی را برای راهپیمایی فردا آماده می‌کرد.
برگرفته از خاطرات کوکب ( خواهر شهید )

« خدایا! کمک کن این غذایی که می‌خوریم برای تو صرف بشه! ». دستها را به صورتش کشید و قاشق را به دست گرفت. به سفره نگاه انداخت. بلند شد و به آشپزخانه رفت. دخترم گفت:« مامان! مگه ما برای خدا غذا می‌خوریم؟ ».
نمکدان را که آورد، نشست. بسم‌الله را بلند گفت. اولین قاشق غذا را که خورد، جواب داد:« همیشه یادت باشه بسم‌الله رو بلند بگی تا بقیه اگه یادشون رفته با تو به زبون بیارن! » بعد گفت:« اگه ما غذایی بخوریم و غیبت کنیم، کار حرام انجام بدیم، غذایی که از نعمت‌های خدا درست شده در راه غیر او مصرف می‌شه، اگه هم به مردم کمک کنیم و نماز بخوانیم انرژی غذا برای رضایت او صرف شده. ».
برگرفته از خاطرات همسر شهید

نفسم بند آمده بود. یکی بغلم بود و دو تای دیگر دنبالم. وقتی رسیدم، یکی از بچه‌ها خوابیده بود. یک ساعت بعد آمد. گفتم:« تو که می‌دونستی کسی نمی‌یاد جز من و یکی دو خانم و آقا، چرا گفتی مراسمه؟ ».
به من خیره شد و گفت:« جواب سلام واجبه! ».
گفتم:« سلام، نمی‌دونی با سه‌ تا بچه قد و نیم چقدر سخت بود، از پا افتادم! ».
گفت:« مراسم دعای توسل با یک نفر یا صد نفر فرقی نمی‌کنه، هدف اینه برگزار بشه، تو هم ثوابی بردی. شاید کسی تو رو دیده باشه با سه تا بچه کوچک، تشویق بشه و بیاد. ثوابش برای خودت می‌مونه. ».
برگرفته از خاطرات همسر شهید

صدا به صدا نمی‌رسید. خانمها در یک اتاق نشسته بودند و حرف می‌زدند. صدایشان از جیغ و داد بچه‌ها هم بیشتر به گوش می‌رسید. صدای نوار موسیقی برادرم، خانه را مثل بازار مسگرها کرده بود.
بعد از خوردن غذا، چای آوردم. بچه‌ها هم خوابیده بودند. لااقل می‌توانستیم به حرفهای هم گوش بدهیم. عباسعلی گفت:« اگه صبح تا حالا دوربینی این‌جا بود و کارهای شما رو ثبت می‌کرد و الان شما می‌دیدین اونوقت چکار می‌کردین؟ ».
چهره‌های مات و مبهوت ما هر کسی را به خنده می‌انداخت. عباسعلی دکمه ضبط را فشار داد. حرفهای ما، سر و صدای بچه‌ها و حتی موسیقی داوود در نوار بود. او ادامه داد:« خواهرم! نوار توی اون ضبط بوده و بچه‌ها دست زدند و دکمه ضبط رو فشار دادن. غیبت‌های شما و موسیقی داوود همه است. پیش خدا هم ضبط می‌شه. وقت خودتون رو اینطوری هدر ندیدن، طوری رفتار کنین که اگه اعمال‌تون رو دوباره دیدین شرمنده نشین! ».
برگرفته از خاطرات طیبه ( خواهر شهید )

« بچه‌ها که رفتن، خیالم راحت شد. او عقب مونده، این دفعه دیگه نه.» این را با اطمینان به مادرم گفتم.
به مغازه رفتم. به قول خودش حساب و کتابها را جمع می‌کرد. دو ساعت نشستم و آمدم. در پایگاه بسیج متوجه شدم که سرپرست جدیدی را به جای خودش گذاشته است. بیرون پایگاه، چند لحظه‌ مات و مبهوت ایستادم و با خودم گفتم:« نکنه به سرش بزنه، پسرش تازه ده پانزده روزه که به دنیا آمده! » با این فکر به خانه‌شان رفتم.
در زدم و گفتم:« زن داداش، یا الله! داوود هستم. » خانمش آمد. جلوی در احوالپرسی می‌کردیم که مادر هم از آخر کوچه سر رسید. چای اولی را نخورده بودیم که خودش هم آمد.
گفت:« مهمون بیاد برکت هم با خودش می‌یاره. » همدیگر را بغل کردیم. گفتم:« عباسعلی! یک سری از کارهات من رو نگران کرده. ».
گفت:« چطور مگه؟ خلاف شرع بود یا عرف؟ به خدا از ما بعیده! ».
گفتم:« شوخی نکن، تصمیمت رو گرفتی؟ ».
گفت:« آره، می‌خوام برم خودم تنها. خبر دادن عملیاته. کارهای نیمه تمام رو انجام دادم. به قول شاعر:’ آن کس‌که‌ تو را شناخت ‌جان‌ را چه ‌کند فرزند و عیال وخانمان را چه کند!‘».
برگرفته از خاطرات داوود ( برادر شهید )

گفتم:« عباسعلی! کجا می‌ری؟ ».
گفت:« می‌خوام از بالای سنگر آرپی‌جی بزنم، فکر کنم به هدف نزدیکتر می‌شم. ».
گفتم:« پسر! مگه آتش دشمن رو نمی‌بینی؟ با اینکه روز سومه که پاتک می‌زنه اما یک لحظه هم جزیره مجنون ساکت نشده. ».
گفت:« حالا که پاتک به اوج خودش رسیده، باید با آرپی‌جی جلوی تانکها رو بگیرم. » با شلیک آرپی‌جی به تانکهای دشمن صدای الله‌اکبر بچه‌ها بلند شد. نمی‌توانست تغییر جا بدهد.
خط آرپی‌جی بچه‌ها پر بود. به سمت دیگری رفت. لحظه‌ای بعد تکه‌های کلاهش به اطراف پرت شد. آخر پی‌ام ‌پی‌های دشمن او را شناسایی کرده بودند.
قطره‌های اشک را روی صورتش دیدم. چند سالی می‌شد که با هم رفت و آمد داشتند. با دستپاچگی پرسیدم:« بعد، بعدش چی شد؟ ».
گفت:« عباسعلی که خندید، نفسم بالا اومد. گلوله در فاصله نیم‌ متری او به زمین خورد و از کلاهش چیزی باقی نمانده بود. سالم و سرحال به من اشاره کرد:’ سرم خون اومد، خدا از ما راضی نشد!‘ ».
برگرفته از خاطرات کوکب ( خواهر شهید )

از روی خاکریز دوربین را تنظیم کرد. خودروهای دشمن به خوبی دیده می‌شد. پرسید:« فاصله ما تا دشمن سیصد چهار صد متری می‌شه، مگه نه؟ ».
یکی از بچه‌ها مشغول تمیز کردن اسلحه بود. سرش را بلند کرد و جواب داد:« آره، عباسعلی می‌شه، ولی به نظرت فایده‌ای داره؟ ».
یکی‌ دیگر از بچه‌ها گفت:« به نظر من اثر نداره. ».
عباسعلی با دوربین بررسی کرد. نظرش این بود که آتش ما به نفرات برخورد می‌کند. کمی بعد که منطقه آرام شد، اسلحه چند تا از بچه‌ها را تمیز کرد. نمی‌دانستم او بی‌سیم‌چی ماست یا مسؤول تدارکات و یا اسلحه تمیز کن. با خنده‌ای به من نگاه کرد و گفت:« یه طورهایی من رو زیر نظر داری، برای رسیدن به اون چیزی که ما می‌خوایم باید هر کاری از دستمون بر می‌یاد انجام بدیم. یک ثانیه زودتر این کفر جهانی از بین بره بهتره. ».
برگرفته از دفتر خاطرات شهید

صدای کمک خواستن بچه‌ها را شنید. فوراً خودش را به محل رساند. دید چاله‌ای که مهمات در آن نگهداری می‌شد، دچار آتش سوزی شده است. اگر مهمات منفجر می‌شد، خسارت جبران ناپذیری به دنبال داشت. بچه‌ها نمی‌توانستند کاری بکنند. عباسعلی بیل را برداشت و به داخل آن رفت. چند نفر می‌خواستند کمک کنند اما او گفت:« کار سختی نیست، فقط شما با چند تا بیل خاکها رو نزدیکتر بریزید! ».
نفسها در سینه‌ها مانده بود. کوچکترین حرارت مهمات را منفجر می‌کرد. یک ساعت بعد، خسته از چاله بیرون آمد. صدای صلوات فضا را پر کرد. بچه‌ها او را در آغوش کشیدند.
برگرفته از دفتر خاطرات شهید

بعد از دو ماه گذراندن آموزش‌های نظامی آبی و خاکی، با اتوبوس تا جزیره مجنون آمدیم. شب روی پل‌های شناور کنار جزیره خوابیدیم. صبح کیومرث نوروزی، معاون گردان موسی بن جعفر علیه‌السلام، از روی ماکت، منطقه عملیاتی بدر را توجیه کرد. ساعت یازده شب، عملیات با رمز یا زهرا سلام‌الله علیها شروع شد. نزدیک پاسگاههای آبی به کمین دشمن رسیدیم. عراقی‌ها متوجه شدند و با آتش دوشکا و تیربار از ما پذیرایی کردند. عباسعلی به بچه‌ها ‌گفت:« کف قایق دراز بکشین! به خدا توکل کنین تا به هدفمون که پیشروی روی دجله است برسیم! ».
برگرفته از دفتر خاطرات محمدحسین احسانی ( همرزم شهید )

وسط یکی از خانه‌های روستای العربیه که رودخانه دجله از آن می‌گذشت، بساط را به پا کردیم. خمپاره شصت را پشت سر هم می‌ریختیم. عباسعلی با انداختن هر گلوله خمپاره، الله‌اکبر جانانه‌ای می‌گفت. کماندوهای عراقی که وارد روستا شدند، بچه‌ها ردشان را زدند. با عباسعلی به سراغ‌شان رفتیم. با تذکرهای به موقع او از مهمان‌های تازه وارد استقبال کردیم.
برگرفته از خاطرات محمدحسین احسانی ( همرزم شهید )

از زمین و آسمان پذیرایی می‌کردند. نمی‌دانستم چطوری جواب این همه محبت عراقی‌ها را بدهیم. عباسعلی در پشت خاکریز مستقر شده و حرکت آنها را زیر نظر داشت. روز دوم پاتک، گردان ما وارد میدان شد. نزدیک غروب، عباسعلی را دیدم. وارد سنگر شد و پرسید:« بچه‌ها رو می‌تونی جمع کنی؟ همه باید باشن تا بقیه کارها رو توضیح بدم. ».
سرم را به دیوار سنگر تکیه دادم و بغض گلویم را گرفت. جواب دادم:«چند نفری بیشتر نموندن، تعدادی شهید و مجروح شدن! ».
اسلحه را برداشت و با دست به شانه‌ام زد و گفت:« اونا رفتن، ما که هستیم باید جاشون رو خالی نذاریم! ».
دنبالش رفتم. برای نگه‌داشتن منطقه، باید از یک نیزار می‌گذشتیم. تا زانو در آب فرو رفتیم. چند قدمی نرفته بودیم که سوزش شدیدی را در دستم احساس کردم. عباسعلی برگشت. اشاره کردم که برود و رفت.
دیگر او را ندیدم.
برگرفته از خاطرات غلامرضا فخرو ( همرزم شهید )

کنار سنگر که می‌ایستادیم، نیم تنه‌ی بالایمان دیده می‌شد، اما او اصرار داشت که دو سه نفری شروع کنیم. این سنگر بهانه است. آخر هم حرفش را گفت. دو یا سه نفر مهم نبود، باید سر وقت انجام می‌دادیم. عباسعلی پیشنهاد کرد من بگویم. دوست داشت آنقدر بلند باشد که تمام دشت عباس را پر کند. می‌گفت:« اذان رو بلند بگو تا هر دو طرف خط متوجه بشن! ».
میان گل‌ریزان عراقی ایستادیم. عباسعلی جلویمان بود. چشم‌هایم را بستم و زمزمه کردم:« پاها بمونه خدا رو شکر، نیمه تنه بالایی رو بی‌خیال هستیم. ».
نماز را بستیم. عراقی‌ها تا رکعت آخر پذیرایی کردند.
برگرفته از خاطرات جعفر سبحانی ( همرزم شهید )

یک پایمان در قایق بود و یک پایمان در آب که صدای فرمانده بلند شد:« صبر کنین بچه‌ها! ».
شش نفری منتظر و گوش به فرمان بودیم. با چند روز پاتک در عملیات بدر، نمی‌توانستیم چشمان خود را باز کنیم. فرمانده سرش را بلند کرد. گفتن برایش سخت بود، اما هدف مهمتر.
« می‌دونم خسته‌اید. می‌تونید برید! وظیفه‌تون رو به خوبی انجام دادین اما دوباره آتش دشمن داره شدید می‌شه، کار تموم نشده... ».
نفر اول عباسعلی بود. ما پشت سر فرمانده دسته رفتیم و وارد نیزار شدیم. گفت:« آرپی‌جی بیارین من از این نقطه جلوشون رو می‌گیرم. ».
با چند آرپی‌جی برگشتم. مجروح شده بود. گفتم:« بیا برگردیم! ».
بلندگوهای عراقی، با فارسی دست و پا شکسته می‌خواستند که تسلیم شویم. گفت:« مگه نمی‌بینی دارن روحیه بچه‌ها رو ضعیف می‌کنن، شما برین من اینجا می‌‌مونم. فقط یک کم مهمات به من برسونین! ».
دیگر دوستش نمی‌توانست ادامه بدهد. هر دو از بغض شدید، احساس خفگی می‌کردیم. چند سنگریزه را با نوک پا پرت کردم. آن لحظه‌ای را می‌دیدم که عباسعلی را گذاشتند و مجبور شدند برگردند. گفتم:« آقا محمدحسین! خیالمون رو راحت کردی، شاید یه روز جنازه‌اش برگرده. ».
به قول آقای مهدوی‌نژاد که می‌گفت:« کاش بر می‌گشت حتی با دو پای قطع شده؛ چون فکر و عقیده‌اش هم به درد مردم و انقلاب می‌خورد! ». آخرین حرف دوستش را که شنیدم با خودم گفتم:« برگرد، چون مزارت هم برای این مردم ارزش داره! ».
برگرفته از خاطرات داوود ( برادر شهید)

احساس درماندگی می‌کردم. « امروز که برم دیگه دلیل یا حرفی ندارم بگم! » از صبح این فکر تمام آرامش من را به هم ریخته بود. نمی‌دانم صد یا هزار بار زنگ زدیم، اما نتیجه‌ای نگرفتیم. بعد از یکی دو هفته فقط دو نفرشان آمدند. باید به خانه می‌رفتم. نمی‌توانستم تا ابد در اداره بمانم.
در را که باز کردم او را دیدم. گفتم:« سلام مادر! » و منتظر جواب نشدم. پریدم توی اتاق و در را بستم. با گفتن ای وای، خراب کردی پسر! محکم با دست بر پیشانی‌ام زدم. مادر پشت در اتاق آمد. سایه‌اش را می‌دیدم. وارد شد. گفت:« دیشب خانمی رو توی خواب دیدم، با نقاب سیاه. نامه‌ای رو داد بخونم. من که سواد درست و حسابی نداشتم، نگرفتم. گفت:’ نامه قبولی خودته، خدا تو رو قبول کرده.‘ » من می‌دانم محمدتقی و عباسعلی شهید شدند.
گفتم:« خدایا، خودت کمکم کن! با دستپاچگی گفتم:’ نه، نه! اونا مفقودالجسد شدن!‘ ».
خدا را شکر کرد و گفت:« یعنی جنازه‌هاشون رو پیدا نمی‌کنن؟ ».
گفتم:« تو دوست داری توی این وضعیت بچه‌های سپاه به خاطر پیدا کردن اونا شهید بشن؟ ».
اشک‌هایش را با گوشه روسری پاک کرد و گفت:« نه، مملکت به اونا احتیاج داره، هر چه خدا بخواد! ».
برگرفته از خاطرات داوود ( برادر شهید )

بعد از آن حرفها، آن هم پشت تریبون مسجد، نمی‌دانستم چکار کنم. خودش می‌دانست این مراسم فقط برای دلگرمی است، اما هر چه در دلش داشت به زبان آورد. توی این افکار دست و پا می‌زدم که به در خانه رسیدم. کلید را توی قفل چرخاندم و وارد شدم. با دیدن او روی ایوان خانه، قلبم آنقدر تند تند می‌زد که صدایش را می‌شنیدم.
پرسیدم:« مادر! تو از کجا می‌دونستی؟ از کی این وسایل رو آماده کردی؟ ».
گفت:« من از چشم‌هات می‌فهمم، لازم نیست بگی! توی مراسم سوم برادرهایت پشت بلندگو گفته بودم:’ من چهار تا بچه دیگه دارم، بعد از این دو پسرم حاضرم اونا رو هم به جبهه بفرستم و از دین و کشورشون دفاع کنن!‘ ».
برگرفته از خاطرات داوود ( برادر شهید )

یک بار هم او را ندیده بودم اما وقتی برای بار اول، از در پایگاه وارد شد او را شناختم. خجالت می‌کشیدم سلام کنم. با چند تا از دوستان سپاهی‌اش آمده بود. راستش من نمی‌دانستم آنها دوست هستند اما چون لباس‌ سپاه به تن داشتند این فکر را کردم.
گفت:« شروع کنین کتابها رو جمع کنین! » خودش هم کمک می‌کرد. کتابهای به هم ریخته را در قفسه‌ها گذاشتند.
بعد از یکی دو روز پرس‌وجو متوجه شدم خوابی که دیده‌ام درست بوده است. پدرم مسؤول پایگاه امام حسین بود و کتابخانه‌ی آن را با دوستانش تأسیس کرده بود.
محمدحسین ( پسر شهید )

چادرها را که در بین نیزارها زده بودیم، جمع کردیم و آرام از روی پل شناور گذشتیم. توی جزیره مجنون این پل‌ها کم نبودند. با همدیگر خداحافظی کردیم و بعد از حلالیت گرفتن سوار قایق شدیم. هنوز چند متری نرفته بودیم که خمپاره‌ای به داخل آب خورد و آب ریخت سرمان. دست روی سرم گذاشتم و با صدای بلندی گفتم:« عباسعلی برگردیم! ».
نیم‌خیز شد و از جلوی قایق گفت:« طوری شده؟ مجروح شدی؟ ».
گفتم:« من کلاه ندارم! ».
نفس عمیقی کشید و گفت:« فکر کردم دست یا پات دیگه نیستن، چیز مهمی نیست من هم کلاه نیاوردم! ».
با حالت نگران گفتم:« از کجا کلاه گیر بیاریم؟ ».
او که می‌دانست من در عملیات کم بوده‌ام، به شوخی گفت:« ناراحت نباش الان که برسیم عراقی‌ها رو هلاک می‌کنیم، اونوقت منطقه پر از کلاه می‌شه یکی رو بردار! ».
برگرفته از خاطرات همرزم شهید(محمدحسین احسانی)

بیکار که می‌شدیم، غروبها با بچه‌های محل دور میدان می‌رفتیم و می‌نشستیم. بیشتر اوقات هم زیر درختی دور هم جمع می‌شدیم و حرف می‌زدیم. مشغول خندیدن بودیم که عباسعلی آمد. همه بلند شدیم و مثل سربازهای پادگان کنار هم ایستادیم و احوالپرسی کردیم. گفت:« سریع آماده بشین بیاین مسجد کار داریم! ».
و بعد خداحافظی کرد و رفت. به هم نگاه کردیم. لحن قاطع و محکم او همه ما را میخ‌کوب کرده بود. نیم ساعت بعد همه جلوی مسجد منتظر شنیدن حرف‌هایش ایستادیم.
برگرفته از خاطرات همرزم شهید (محمد حسین احسانی)

از من اصرار و از او انکار. دور حیاط می‌چرخید و حرفی نمی‌زد. آخرش هم رفت. هر چه فکر می‌کردم چرا به خانه نیامد، کمتر به نتیجه می‌رسیدم. مطمئن بودم می‌خواست چیزی بگوید.
چند ساعتی گذشت. از جا بلند شدم و به حیاط رفتم. سرم را بالا گرفتم. ستاره‌ها را دیدم که مثل همیشه آسمان را زیبا کرده بودند. یکی از آنها پر نورتر از بقیه می‌درخشید. به آن زل زدم. با بلند شدن صدای اذان آستینها را بالا زدم. کلید لامپ را زدم که به حیاط بروم تا وضو بگیرم. بوی نم خاک، هوا را بهاری‌تر می‌کرد. در روشنایی چراغ، قطره‌های باران شب پیش، مانند دانه‌های الماس می‌درخشیدند.
از پله‌ها پایین رفتم. با دیدن آن منظره به آهستگی چند تا پله به عقب برگشتم. از وحشت، آرام روی زمین نشستم. به خاطر باران دیشب، چاه ریزش کرده و چاله بزرگی وسط حیاط پیدا شده بود. عباسعلی می‌خواست این را در خواب به من بگوید، اما آنقدر ناراحت بود که توی خواب هر چه اصرار کردم به داخل خانه نیامد. به داخل خانه رفتم و در را قفل کردم. با خودم گفتم:«نگران بچه‌ها نباش، در رو بستم، نمی‌تونن توی خواب به حیاط برن!». آرام سر از سجده برداشتم و نماز را سلام دادم.
برگرفته از خاطرات همسر شهید

امشب شبی است که خداوند به وعده خودش وفا می‌کند و سپاهش را یاری می‌کند. باید خدا را از خود راضی کنیم تا ان‌شاءالله مورد عنایت الهی واقع شویم. باید آن چنان ضربه‌ای به مغز آنان فرود آوریم که دیگر کسی به فکر تجاوز به کشور، اسلام و قرآن نیفتد.
سخنرانی شهید در شب قبل از عملیات

به خانواده شهدا تبریک و تسلیت می‌گویم. تسلیت از این جهت که اگر شهدا بیشتر در بین ما بودند، استفاده بیشتری می‌توانستیم از آنها بکینم و کفر جهانی از اینها ضربه‌های بیشتری می‌خورد. تبریک از این جهت که خانواده‌های شهدا در نزد خدا مقام پیدا کرده‌اند و باران رحمت الهی نصیبشان شده است. آنها فرزند خود را در راه قرآن داده‌اند. چه خوشحالی از این بالاتر که فرزندشان به امر امام زمانش، به میدان جنگ روی ‌آوردند و برای پیاده شدن احکام الهی تلاش کردند.
قسمتی از پیام شهید در جبهه به خانواده شهدا

ای برادر عزیز! این فضای آزاد اسلامی که من و تو در آن نفس می‌کشیم، ثمره‌ی زحمتهای پیامبران، به ویژه رنج‌های پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و خون شهیدان و مجروحین است، پس این سرمایه بزرگ را حفظ کنیم و این نعمت بزرگ خدایی را شکر گذار باشیم.
به سخنان امام و پیام‌های او که تمام نور است، توجه کنید!
دژهای نماز جمعه و جماعت را هر چه محکمتر و بهتر از پیش حفظ فرمایید و همیشه پشتیبان روحانیت اصیل باشید!
بخشهایی از پیام شهید به همسنگران خود

در مجلس این حقیر، بسیار دوست دارم از طریق روحانیت مسائلی راجع‌ به انقلاب امام حسین علیه‌السلام و یاران با وفایش، وصیتهای آن حضرت، روش مبارزه با گردنکشان ستمگر، زندگی و مبارزات حضرت ابوالفضل العباس علیه‌السلام و وقایع بعد از عاشورا، مصایب و سختی‌هایی که بعد از عاشورا خانواده‌اش تحمل کردند بیان شود! می‌خواهم در چهلمم از زندگی پیروان و یاران با وفایش که سراسر مبارزه بود، سخن گفته شود!
فرازهایی از پیام‌ شهید به خانواده

ای امام بزرگوار! ما رزمندگان همواره لحظه شماری می‌کنیم که آن فرمان ملکوتی‌ات را صادر فرمایی تا به فضل الهی به دشمنان بعثی هجوم ببریم.
ای روحانیت اصیل! شما ارشاد کننده جامعه‌اید و آن را به نور دعوت می‌نمایید. به گفته امام شما طبیب جامعه هستید. ما در مقابل کفر ایستاده‌ایم همچون دژی محکم تا شما بتوانید پیام قرآن و اسلام را به ملت برسانید.
قسمتی از دست نوشته‌های شهید

در جبهه، امدادهای غیبی زیادی دیدم. بچه‌ها در گردان موسی ‌بن جعفر علیه‌السلام، در عملیات خیبر، با آن همه قدرت و تانک دشمن، مقاومت می‌کردند، این مقاومت فقط با یک نیروی الهی ممکن بود.
در عملیات محرم، تیر باری از سمت نیروهای عراقی کار می‌کرد. ده بیست نفری خواستیم آن را خاموش کنیم. وقتی رفتیم، متوجه شدیم آنها هفتاد نفر بودند که از ترس می‌لرزیدند. الله اکبر و یا حسین می‌گفتند. ما بیست نفر، در مقر فرماندهی آنها با نیروهای غیبی شکستشان دادیم.
قسمتی از مصاحبه با شهید در جبهه

ای پدر بزرگوار و مادر گرامی‌ام، همسرم، فاطمه، زینب، مریم عزیزم و ای برادران عزیز و خویشانم و ای همه مردم با ایمان، شریف و محترم! از شما خواهش می‌کنم مرا ببخشید و عفو کنید و از خدای تبارک و تعالی برای من طلب آمرزش کنید!
پیام این حقیر حفظ اسلام و قرآن است. اطاعت از رهبری چون امام خمینی، حمایت از روحانیت اصیل است که دلسوز واقعی اسلام، قرآن، مردم شریف و محترم هستند.
پیام من اهمیت فراوان نماز، به ویژه نماز جمعه و جماعات و اهمیت فراوان امر به معروف و نهی از منکر است. سلاح اصلی را الله‌اکبر و ایمان قرار دادن و با کفر جهانی با تفنگ حرف نزدن است.
سفارش من ادامه نهضت تا ظهور حضرت مهدی عجل‌الله تعالی، دعا برای سلامتی امام، یادگیری معارف و مسائل اسلام، مهر و محبت به یتیمان است.
فاطمه، زینب و مریم عزیزم را حتماً به مدرسه بفرستید و در یاد دادن مسایل اسلامی به آنها فعال باشید و در حفظ حجاب کوتاهی نکنید!
ثلث مال را که اختیار آن را دارم پس از مصرف به حد متوسط و معمول روز در مجلس من، الباقی آن را در امر خیریه و اسلامی که وصی من با نظارت امام جمعه وقت سرخه با تشخیص خودشان صرف کنند!
از جوانان عزیز خواستارم، جوانمردانه و با همتی بلند پیروی از مسایل اسلامی کنند!
از کودکان و نوجوانان خواستارم بیشتر تحصیل کنند و به بزرگترها سلام و احترام کنند!
از امت حزب‌الله تقاضا دارم که همیشه در صحنه باشند!
پدر ارجمند و عزیزم! خدای بزرگ را همیشه سپاس گفتم که چنین پدر و مادری به من عنایت فرمود و همیشه من دعاگوی شما بودم. از شما التماس دعا دارم که از محضر خدای عزیز برای من طلب مغفرت کنید!
ای خانواده عزیزم! خدای بزرگ را شکر می‌نمایم که همسری چون شما به من عنایت فرمود. سعادت و سلامتی دو جهان را از خدای بزرگ خواستارم!
و اما فاطمه، زینب و مریم عزیزم! خدای بزرگ را شکر که نعمتی چون شما به ما عنایت فرمود. در توجه به خدا و یادگیری مسائل اسلامی و به کار بستن آن نهایت تلاش را بنمایید!
ای محمد عزیزم! خدای بزرگ را شکر که نعمتی چون شما به من عنایت فرمود.
ای عزیزانم! تلاش کنید که تمام وجود شما برای خدا و در راه خدا باشد.
فرازهایی از وصیت‌نامه
عباسعلی فیض در بیست و چهارم خرداد ماه سال هزار و سیصد و سی و سه در سرخه به دنیا آمد. نام پدرش ابوالقاسم و مادرش بیگم است. او پنج برادر و دو خواهر دارد. تا پایان دوران ابتدایی درس خواند و به خاطر مشکلات خانوادگی آن را رها کرد. با شروع سالهای پنجاه و دو و پنجاه و سه، در مبارزات علیه رژیم نقش مهمی را به عهده گرفت. ساختن نارنجک دستی، تکثیر اعلامیه و پخش آن، تشکیل کلاس‌های قرآن و اخلاق در مسجد، آموزش نظامی مخفیانه به مردم پاره‌ای از این فعالیتها می‌باشد. در دوران سربازی از هر وسیله‌ای برای پخش نوارهای سخنرانی امام استفاده می‌کرد. چندین بار محل خدمت او به علت توهین به رژیم تغییر پیدا کرد.
با دختر خاله‌اش ازدواج کرد. در یک مغازه جوشکاری مشغول شد. در پایگاه مسجد امام حسین علیه‌السلام سرخه، فعالیت داشت. ایجاد کتابخانه و تشکیل کلاس‌ها و پخش فیلم‌های مختلف در مسجد از آن جمله است. با شروع تجاوز دشمن بعثی، به جبهه رفت. در عملیات‌های بیت‌المقدس، خیبر، محرم، بدر و در غرب کشور شرکت کرد. عباسعلی بیشتر از شش‌ بار اعزام داشت و به مدت هفده ماه حضور در جبهه.
سه دختر و یک پسر دارد. در آخرین اعزام او پسرش، محمدحسن، پانزده روزه بود. در بیست و پنج اسفند سال هزار و سیصد و شصت و سه، در جزیره مجنون در عملیات بدر مفقود الجسد شد. جنازه عباسعلی، معاون دسته در عملیات ده سال بعد به سرخه بازگشت و در مزار شهدای آن شهر دفن شد.
زندگی‌نامه
http://www.3000shahid.ir
/ 2 نظر / 45 بازدید
بیژن پیوندی

باسلام : وبلاگ جالبی بود . راهتان همواره پیوسته ومملو از موفقیت باد. در صورت امکان گوشه ای از وبلاگ را به توسعه وترویج زبان شیرین سرخه ای اختصاص دهید.

mojtabah

سلام، یا آخرش خودمون به خودمون بمب اتم می‌زنیم و نابود می‌شویم و یا اسرائیل ما ر ا نابود خواهد کرد. تا الان چند بار انفجارات در نیروگاه اتمی‌ رخ داده است. این بمب بی‌ صاحب مایه بدبختی ما شده و مایه نابودی ما خواهد شد. مگر چند تا موشک اتمی‌ داریم که به اسرائیل بزنیم. آخرش اونها بیشتر از ما دارند. البته مطمئنم آقایان در آن هنگام در پاریس و لندن خواهند بود در ضمن دشمن اصلی‌ ما همین عربهای دورو ور مون هستند. عربستان، عراق، کویت، بحرین همه اینها دشمن ما هستند. این پروژه اتمی‌ باعث فقر ما شده و باعث مسکوت شدن چندین پروژه‌های دیگر شده. چین و روسیه با این همه بمبهای اتمی‌ گوهی نخوردند حالا ما گوه کی‌ را می‌خواهیم بخوریم ، خدا میدونه. «والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته»